فرار بزرگ

فرار بزرگ

در مطلب قبلی در مورد شرایط و نحوه قبولیم در مدرسه نمونه دولتی ادب شهرستان سقز حرف زدم و این بار می‌خواهم با توجه به نزدیکی به عید نوروز یکی از خاطراتم در دوران نزدیک به عید را در مدرسه شبانه روزی بیان کنم. مدرسه نمونه دولتی ادب در مقطع راهنمایی دانش آموز جذب می‌کرد و دانش‌آموزان با استفاده از آزمون ورودی انتخاب می‌شدند. به صورت تقریبی حدود ۱۵۰ نفر در این مدرسه مشغول به تحصیل بودند که ۹۰ نفر خوابگاهی و مابقی بچه شهر سقز و یا روستاهای نزدیک بودند که همواره رفت و آمد می‌کردند. همانطور که پیشتر نیز اشاره شد مدرسه دو طبقه بود و طبقه اول خوابگاه‌ها دفتر مدیر، سرویس بهداشتی، آشپزخانه و سالن غذاخوری بود و طبقه بالا هم اگر اشتباه نکنم به ترتیب کارگاه حرفه و فن، کلاس پرورشی و آمادگی دفاعی، کلاس علوم و آزمایشگاه علوم و ۴ کلاس دیگر بود به همراه سالن تلویزیون و دفتر بایگانی، که همیشه آرزوی ما پیدا کردن کلید آن بود تا بتوانیم برگه‌های امتحانی را پیدا کنیم و با خیال راحت شب امتحان بخوابیم.

کلاس حرفه و فن یک کارگاه کلاسی بود که در کنار وسایل زیاد مکانیکی و نجاری چند صندلی هم قرار داشت که کلاس در آن‌جا تشکیل می‌شد. دیدن کلیه وسایل و تجهیزات مکانیکی و نجاری در کنار خواندن تئوری درس‌ها بسیار لذت بخش بود و خاطرات خوبی از آن کلاس دارم. خاطره اولی که از کلاس حرفه و فن دارم امتحان کتاب باز (خداحفظشان کند) آقای ناهید بود. آقای ناهید وقتی ما سال اول راهنمایی بودیم، سال آخر فعالیت‌شان بود و قرار بود بازنشست شوند، چند جلسه که از کلاس گذشت سرکلاس آمدند و یک سودوکو در اختیار ما قرار دادند و از ما خواستند که کتاب باز شروع کنیم به پاسخ دادن به سوال‌ها، سوالی که خاطرم هست این بود که سیستم چیست و در سودکو ما باید می نوشتیم نظام، ما که تا حالا جدول حل نکرده بودیم با دیدن سوال‌ها به سرعت شروع می‌کردیم به تورق کتاب تا بتوانیم جواب سوال را پیدا کنیم، ولی چون جواب ها چند کلمه‌ای بود این شبه برای من پیش آمد که شاید ما باید در خانه‌های سودوکو کلمه بنویسیم به جای حرف، با صدایی آهسته از آقای ناهید پرسیدم آیا باید کلمه بنویسیم یا حرف که همه زدند زیر خنده، آقای ناهید نزدیک آمدند و گفتند تا حالا جدول حل نکردی، گفتم بله دیدم و حل کردم ولی خب کسی باور نکرد و این مساله تا چند روزی سوژه بچه‌ها شده بود و همیشه اذیتم می‌کردند. آقای ناهید همان سر جلسه ورقه‌ها را تصحیح کردند. من نمرم شد ۱۶ و خب نمره کمی بود چون اساساً نمره کمتر از ۱۴ مردود بود و معدل کمتر از ۱۶ هم از مدرسه اخراج می‌شد، بنابراین نمره‌ای که گرفته بودم اصلا رضایت بخش نبود. نکته جالب اینجا بود که دانش آموزانی که ساکن شهر بودند همه نمره بالا گرفتند و ما که از روستا آمده بودیم همه نمره کم، آنجا تفاوت سطح دانش و امکانات را به خوبی می‌شد لمس کرد. یکی از دوستانم که خیلی هم دل نازک بود بعد از دیدن ورقه‌اش که نمره اش کمتر از ۱۴ بود گریه کرد و ورقه امتحانی را خورد. دوست ما دل نازک بود و هر وقت خبر بدی می‌شنید زود ناراحت می‌شد و گریه می‌کرد حتی یکبار وقتی من برای عروسی خواهرم رفته بودم روستایمان، هنوز هم نمی‌دانم چه کسی، ولی یک نفر تماس گرفته بود با خوابگاه و گفته بود مهدی مرده است. این بنده خدا سه روز عزا گرفته بود. وقتی برگشتم اول همه فکر می‌کردند روح هستم تا باورشان شد که من زندم هفت خان رستم را سپری کردم. بعد از بازنشسته شدن آقای ناهید، استاد به نظر ما جوانی، که اسمش آقای کلهر بود به عنوان معلم حرفه و فن ما انتخاب شدند. آقای کلهر معلمی خوشپوش و و از لحاظ ظاهری جوان و کم سن و سال بودند. با ذره‌بین هم می‌گشتیم شاید یک تار سفید در موهایش نمی‌دیدیم ولی شنیده بودیم که آن زمان حدود ۶۰ سال سن دارد. خیلی پشت سرش حرف زدیم از اینکه غم ندارد، پولدار است، موهایش را رنگ می‌کند و بسیاری فکر و خیال‌های دوران بچگی، یک روز که کمی خودمانی شده بودند، یکی از بچه‌ها پرسید آقای کلهر راز جوانی شما چیست؟ آقای کلهر هم لبخندی زد و گفت نمک، هیچوقت حرفش یادم نمی‌رود، گفت چند سال است که نمک نمی‌خورم، نمک سم است پس شما هم نخورید، یکی دیگه از بچه‌ها پرسید مگه میشه؟ مثلا شما خیار را بی نمک می‌خورید؟ آقای کلهر با خون سردی و لبخندی بر لب گفت، بله، اگر چند وقت بی نمک بخورید عادت می‌کنید و خیار بی نمک خیلی هم خوشمزه است. از آن وقت خیلی تلاش کردم نمک خوردن را ترک کنم ولی نشد تا اینکه از پارسال تصمیم را گرفتم که دیگر نمک نخورم.

در کلاس بعدی شرایط کمی خودمانی تر بود، آقای فائقی با ما راحت‌تر بود و همیشه سرکلاس در مورد مباحث فرهنگی و پرورشی حرف می‌زدیم و خیلی احساس نزدیکی با دانش آموزان داشت. تا جایی که برخی وقت‌ها به شوخی در دفترنمره، نمره‌ صفر برایمان می‌گذاشت اگر شلوغی زیادی می‌کردیم یا دفتر نمی‌بردیم سرکلاس و … اتفاقا یک روز که نزدیک همین موقع‌های سال و نزدیک عید نوروز بود و قرار بود که روز سه‌شنبه فرار بزرگ اتفاق بیوفتد، با توجه به سرمشغولی‌های فرار بزرگ من دفترم را فراموش کردم و سرکلاس نبردم، آقای فائقی هم به رسم همیشه به شوخی صفر کله گنده‌ای را در دفتر نمره برای من ثبت کرد.

اما فرار بزرگ

ماجرا از این قرار بود که مدرسه در مورد تعطیلی کلاس‌ها قبل از عید بسیار سخت‌گیری می‌کرد و اصرار داشت که باید ما حتما تا روز آخر در مدرسه بمانیم و کلاس‌ها تا آخرین روز برگزار می‌شد. چون ما هم خوابگاهی بودیم عملا بدون اجازه سرپرست و مدیر مدرسه نمی‌توانستیم از مدرسه خارج شویم. تنها راه حل ما فرار از مدرسه بود. البته یک فرار برنامه‌ریزی شده که هر وقت فرار از زندان را می‌بینم یاد ماجرای خودمان می‌افتم. برای این کار ابتدا با دانش آموزان غیرخوابگاهی در یک پروسه یک هفته‌ای مذاکره می‌کردیم که آن‌ها از مثلا تاریخ ۲۳ اسفند سرکلاس نیایند و ما هم ۲۲ اسفند فرار کنیم. درب خوابگاه را همیشه می‌بستند و فقط روزهای سه شنبه آن هم با هزار دلیل و مدرک و سند می‌توانستیم به مدت ۱ ساعت و نیم از خوابگاه خارج شده و اگر کاری در سطح شهر داشتیم انجام دهیم. اگر دیرتر می‌آمدیم جریمه ما نظافت سالن غذاخوری و یک دل سیر کتک سرپرست بود. بنابراین تنها روزی که درب خوابگاه باز می‌شد و ما می‌توانستیم از در خارج شده و به سمت خانه برویم همان روز سه شنبه بود آن هم با یک برنامه ریزی دقیق، افرادی که کمی با تجربه‌تر بودند برنامه را می‌چیدند و معمولا همه را قسم می‌دادند که برنگردند. کسی هم اگر نمی‌پذیرفت که در این برنامه فرار همکاری کند مورد لعن قرار می‌گرفت و کسی با او دوستی نمی‌کرد. بعد از طی شدن یک پروسه چند روزه سخت بالاخره به روز موعود نزدیک شدیم و قرار شد که فردا سه شنبه ساعت سه همه فرار کنیم. من هم چون ارشد خواگاه بودم در این برنامه ریزی سهم بزرگی داشتم و به قولی یکی از باتجربه‌ها بودم. آن روز همه کارها انجام شده بود و پیمان بسته بودیم که کسی حرفی نزند تا نقشه‌مان لو نرود، شور و حال عید مدرسه را فرا گرفته بود و همه داشتند به هم تبریک عید می‌گفتند.

ما روز دوشنبه زنگ آخر درس ادبیات رو با عبدالله خان سعیدی داشتیم. استادی که خیلی دوستشان داشتم و همیشه ایشان را عبید زاکانی خطاب قرار می‌دادم و حتی روی دفترم هم نوشته بودم استاد مربوطه عبید زاکانی که وقتی این را بر روی دفترم دید با صدای بلندی سرکلاس خندید. رفتیم سرکلاس و آقای زاکانی شروع کرد به درس دادن اما همه ما به فکر فردا و فرار و دیدار خانواده بودیم، کسی که گوش نمی‌داد. بعد از گذشت چند دقیقه از کلاس یکی در زد، مدیر مدرسه بود به آقای سعیدی گفت که مهدی رحمانی بیاید دفتر. یکباره دلم ریخت، یعنی چه شده است؟ آیا کسی راپورت داده؟ نقشه را فهمیده‌اند؟ یعنی الان چه می‌شود. با رنگی برافروخته و استرسی وحشتناک بلند شدم و به دوستانم اشاره‌ای کردم که چه شده کسی نمی‌دونست ولی بی‌شک همه ترسیده بودند. رفتم بیرون و همش حواسم جمع بود که ببینم آیا حرکت غیرعادی هست یا اینکه نقشه ما لو رفته و … با هزار استرس و ترس پله‌ها را رفتم پایین. رسیدم به جلو در دفتر مدرسه ولی می‌ترسیدم در را بزنم کمی فالگوش ایستادم ولی صدای خاصی نشنیدم خلاصه دل را به دریا زدم و در زدم با هزار استرس و ترس در را باز کردم، یکباره پدرم را دیدم با یک بسته شیرینی که در کنار مدیر نشسته است. خیالم راحت شد انگار مشکلات زیادی از روی دوشم برداشته شده بود. خیلی خوشحال شدم و به سمت پدرم رفتم و خلاصه بوس و احوال پرسی، بعد مدیر گفت برو دفتر نمره را از آقای سعیدی بگیر که پدرت نمره‌هایت را ببیند. من هم سریع از دفتر بیرون رفتم و پله‌ها را دوتا یکی سپری کردم تا بروم دفتر نمره‌ را بیاورم، در مسیر که می‌رفتم یکباره یادم افتاد که من یک نمره صفر برای نبردن دفتر نمرده دارم و اگر پدرم صفر را ببیند چه عکس العملی نشان می‌دهد. قدم‌هام آروم شد و استرس دوباره سراسر وجودم رو فرا گرفت انگار تمامی نداشت. درب را زدم و به چشمک و ابرو پراندن‌های بچه‌ها یک جواب دادم که پدرم آمده است، همه خیالشان راحت شد ولی من مثل سیر و سرکه می‌جوشیدم، آقای سعیدی دفتر نمره را به من دادند و گفت به پدرت سلام برسان. همش به این فکر می‌کردم چگونه این مساله را ماسمالی کنم؟ آیا پدرم باور می‌کند یا نه؟ اول خوب نمره‌هایم را نگاه کردم دیدم نه همه خوب است جز پرورشی که یک صفر بزرگ با خودکار قرمز نوشته و در دو طرف آن نیز خط تیره گذاشته است. اول فکر کردم که نمره را بیست کنم و خودم را از این استرس برهانم اما هر چه گشتم خودکار قرمز پیدا نکردم و هیچ کس در سالن خودکار قرمز نداشت. فهمیدم که امکان تغییر نمره وجود ندارد و باید راهکار دیگری را انتخاب کنم.  در نهایت تصمیم گرفتم که آن صفحه را رد کنم تا پدرم نبیند، قلبم به شدت می تپید و استرس داشتم که نکند پدرم متوجه شود که من صفر گرفته‌ام، یعنی پدرم چه فکری می‌کند؟ همش با خودم سروکله می زدم که پدرم با افتخار اومده مدرسه و اگر نمره من رو ببینه غرورش می‌شکنه و قطعا ناراحت خواهد شد. راهی هم برای اثبات این ادعا نداشتم که این نمره فقط برای نبردن دفتر است و آقای فائقی به شوخی گذاشته‌اند. در را زدم و وارد شدم، دفتر نمره شبیه پایان‌نامه صحافی شده بود و جلد دفتر نمره ما به رنگ سبز بود. خودم دفتر نمره را دستم گرفتم و نمره‌هام رو یکی یکی به پدرم نشان دادم. دستم را هم وسط گذاشته بودم که وقتی می رسم به نمره ادبیات فارسی که بیست گرفته بودم یک صفحه را بپرانم تا به دینی برسم که نمره‌ام باز بیست است و صفحه وسط نمره صفر بود که نباید دیده می‌شد. بعد از دیدن نمره‌های بخش اول دفترنمره همین که به صفحه مورد نظر نزدیک شدیم من صفحه را دوتا پراندم و خواستم که نمره صفر را پنهان کنم، خوشبختانه پدرم متوجه این حرکت زیرکانه من نشد اما گاف را خودم داده بودم و اشتباهی صفحه را پردانده بودم و به جای اینکه صفر را نبینند نمره بیستم را ندیده بود، چشم من و پدرم دقیقا زوم شد بر روی نمره صفر، من که همه چیز را از دست داده بودم شروع کردم به قسم و قرآن خوردن که آقا این نمره رو به شوخی گذاشته و اصلا صحیح نیست ولی کو گوش شنوا پدرم فکر می کرد می‌خواهم نمره بدم را توجیه کنم، البته خداروشکر خوبی که پدرم دارد این است که هیچوقت عکس العمل بدی در مقابل دیگران انجام نمی دهد اما خیلی ناراحت می شود و وقتی تنها شدیم یادآوری می کند که چرا این مشکل به وجود آمده است. اتفاقا جلو درب آقای فائقی را دیدم و بهش گفتم به پدرم بگو آن نمره الکی بوده و برای دفتر هست دوست داشتم نظر پدرم برگرده ولی ترفندهام کاری نبود، هر چند آقای فائقی گفتند برای دفتر است اما احساس می کردم پدرم دلش گرفته و احساس می کند که ضعیف عمل کردم. خلاصه ناراحتی را زمان خداحافظی در چهره پدرم به خوبی می‌شد دید، هر چند سعی می‌کرد بخندد و خوشحال باشد اما خوب می‌شد فهمید که ناراحت است. بعد از رفتن پدرم شور و شوقم برای فرار بزرگ کم شد.

فردا برنامه مهمی داشتیم ولی با آمدن پدرم و دیدن نمره صفر کاملا انگیزه‌ام را برای فرار از دست داده بودم و می‌ترسیدم پدرم متوجه شود و این کار دیدش را بدتر کند و ایمان پیدا کند که درسهایم را خوب نمی‌خوانم و ضعیفم. اما چه می‌شد کرد، برنامه ریزی درستی داشتیم و من اگر می‌زدم زیر برنامه انگشت نما می‌شدم و حسابی زیر سوال می‌رفتم. بعد از رفتن پدرم من رفتم اتاق و شیرینی که پدرم برای ما آورده بود رو بردم اتاق که تقسیم کنم. در این مدت کلاس آقای سعیدی تمام شده بود و همه برگشته بودند خوابگاه، شاید باورتان نشود ولی همین که باشیرینی رفتم ورودی اتاق در حد ده ثانیه یک حمله به من شد و من تنها عکس العملی که توانستم نشان دهم این بود که شیرینی را بگذارم و جانم را نجات دهم، همین که داخل جعبه شیرینی را نگاه کردم دیدم هیچ چیزی داخلش نمانده و همه با دهن پر دارند به سمت تخت‌هایشان می‌روند. منم شکه شده بودم، خودم هم یک شیرینی نخورده بودم و خیلی دلم آن لحظه شیرینی می‌خواست، همه دو تا و سه تا برداشته بودند اما اونقدر نامرد بودند که حتی یک نصفه هم به من ندادند، یکی از دوستانم که خیلی هم با هم صمیمی بودیم شروع کرد به مسخره کردنم و جلو چشمم شیرینی خوردن، من هم خیلی عصبی بودم از ماجرای صفر و شیرینی و … دمپاییم رو برداشتم و پرت کردم براش، اون هم با حرکتی زیرکانه جاخالی داد و دمپایی به پنجره خورد و شیشه شکست. بدبختی کم بود این هم بهش اضافه شد. گیج شده بودم که خدایا چیکار کنم الان سرپرست بفهمه چی میشه و کتک و نظافت و …. کسی هم نمی‌پذیرفت که پشتم رو بگیره و میدونستم خودشون قبل از اینکه سرپرست متوجه بشه به گوشش می رسونند. پرده را کشیدم و به بچه‌ها گفتم کسی چیزی نگه تا اینکه فردا که فرار کردیم بعد که برگشتیم می‌گیم در ایام عید شکسته و ما اطلاع نداریم. به سرعت شیشه خورده‌ها رو جمع کردم و رفتیم برای خوردن ناهار، پنجره ما رو به حیاط خلوت آشپزخانه بود و مسیر سرویس بهداشتی سرپرست متاسفانه از همان حیاط خلوت و جلو پنجره اتاق ما می‌گذشت. بعد از خوردن ناهار که به اتاق برگشتیم دیدم یکی از بچه ها بهم گفت برو سرپرست کارت داره، گفتم چی شده؟ گفت سرپرست دیده پنجره شکسته اومد از ما پرسید ما هم گفتیم تو بودی، خیلی رک و واضح منم فهمیدم چی شده، نمیدونستم الان چه اتفاقی می‌افته و میدونستم که پدرم حتما امشب زنگ میزنه و سرپرست ماجرا رو براش تعریف می‌کنه و این می‌تونست بدترین عید ممکن رو برای من رقم بزند. رفتم اتاق سرپرست و شروع کردم به بهانه آوردن و قسم و قرآن خوردن که پولش رو میدم و اشتباه کردم و …. سرپرست هم شروع کرد به کتک زدن من تا جایی که می‌خوردم کتکم زد، بعد گفت چون بچه خوبی هستی به کسی چیزی نمی‌گم ولی باید پول شیشه را که هزار و پانصد تومان بود بدهی، من هم جمعا دو هزار تومان داشتم که بهش دادم و حسابی دستم خالی شد برای رفتن به خونه، چون کرایه شهرمان نفری ۵۰۰ تومان بود و مسیر خوابگاه تا مدرسه هم صد تومان کرایه تاکسی و عملا من نمی‌توانستم بدون برادرم به خانه بروم بایدمنتظر می‌ماندم تا برادرم کلاسش تمام شود و با هم به خانه برویم، بعد از این ماجرا و درگیری دو نفر دیگز ار دوستانمان بر سر یک ماجرای الکی برنامه فرار به هم ریخت و یک ماه برنامه ریزی‌مان به خاطر یک اتفاق کوچک و یک شوخی الکی بی نتیجه ماند.

مهدی رحمانی

دانشجوی دکتری علم اطلاعات و دانش‌شناسی، دانشگاه تهران

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *