حفظیات و گوش درد- خاطره

حفظیات و گوش درد- خاطره

زنگ آخر کلاس بود، معلم‌مان که خدا اگر زنده است سلامتش بدارد (آقا علی) درس خداشناسی؟؟ (کتاب تعلیمات دینی کلاس دوم ابتدایی) را برایمان خواند، لغات سختش را معنی کرد و به سوال‌های خودآزمایی هم سرکلاس پاسخ دادیم. قرار شد برای فردا همه آن درس را حفظ کنیم. معلم مشغول صحبت کردن بود که مدیر مدرسه درب کلاس را زد و گفت وقت کلاس تمام است، ما هم مشغول جمع کردن وسایلمان شدیم که یکباره صدای جیغ، داد و فریاد دانش آموزان سایر کلاس‌ها به گوش رسید. ما هم به رسم همیشگی همه به سمت درب کلاس فرار کردیم، به طوری که انگار قرار بود هر کس زودتر از درب کلاس خارج شود برنده جایزه سریعترین دونده المپیک خواهد شد. خلاصه از کلاس بیرون رفتیم و در مسیر رفتن به خانه با دوستان قرار بستیم که بعد از ناهار ساعت ۱ بعد از ظهر در زمین فوتبال همیشگی‌مان جمع شویم برای بازی، زمین فوتبال حدود ۳۰ متر طول داشت و عرضش نزدیک به ۱۰ متر بود. محل قرار گیریش پشت خانه ما و خارج از روستا بود. از لحاظ شکل زمین بیشتر به چند ضلعی مشابه بود یک طرف زمین چسبیده به کوه بود که به دلیل ریزش کوه در برخی جاها مجبور بودیم خط کناری را از روی یک تپه کوچک بگذرانیم، طرف دیگر زمن هم یک سرپایینی بود که مشرف بود به جاده روستای قراطوره، اگر توپ پایین می‌افتاد نیم ساعت طول می کشید تا برویم و توپ را بیاوریم و هر کس که دنبال توپ بود یک بیست دقیقه ای هم باید نفسی چاق می‌کرد چون از یک سراشیبی حدودا صد متری باید پایین می رفت و برای برگشت هم باید چند صد متری مسیر را با سرعت طی می‌کرد تا به زمین فوتبال برگردد. آنقدر فرایند آوردن توپ سخت بود که اگر توپ به پایین جاده پرت می‌شد بعضی وقت‌ها بازی ما هم تمام می‌شد چون کسی که توپ را شوت کرده بود نمی‌رفت و بقیه‌ هم لج می‌کردند و بعد از نیم ساعت سرو کله زدن همه متفرق می‌شدیم و می‌ماند صاحب توپ که باید می‌رفت و توپش را برمی‌داشت. علاوه بر کجی‌های طبیعی زمین همیشه چند وسیله کشاورزی هم در زمین می‌گذاشتند که فرایند بازی کردن ما را سخت‌تر از پیش می‌کرد. معمولا بیشتر وقت بازی‌مان صرف بیرون انداختن سنگ‌های داخل زمین و درست کردن دروازه بود. زمین شنی بود و بر روی هر کسی خطا می شد نصف بدنش زخم می‌شد، تا جایی که همه ما زانوها و دستهای‌مان همیشه زخمی بود. خلاصه به درب خانه‌مان رسیدم و دوان دوان حیاط را طی کردم و بیست و سه پله را با سرعت بالا رفتم و خودم را به خانه رساندم، با ورود به خانه جنب و جوشی به پا شد، به نظر می‌رسید که همه منتظر بودند که من برسم و ناهار بخوریم، کیفم را انداختم و نگاهی به ساعت انداختم، چند دقیقه‌ای وقت داشتم، سریع دویدم سمت سفره و عجله‌ای شروع کردم به خوردن، خاطرم نیست که غذا چی داشتیم و چی خوردم اما می‌دانم که برای اینکه بازی را از دست ندهم با عجله غذایم را نصف و نیمه خوردم و از خانه بیرون زدم. خانه ما دو در دارد که درب دومی که به سمت مسجد هم باز می‌شود حدود ۱۰۰ متری با زمین فوتبال فاصله دارد، کفش‌های پلاستیکیم را پوشیدم و از آن درب به سمت زمین فوتبال دویدم، دیدم چندتایی از بچه‌ها آمده‌اند و مشغول آماده کردن زمین فوتبال هستند. هنوز هم برایم جای سوال دارد که آن‌ها با چه سرعتی غذا خورده‌اند که زودتر از من رسیده‌اند؟ بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم شاید لقمه را برداشته و در مسیر خورده بودند. خلاصه توپ زرد رنگی داشتیم که همیشه بادش کم بود ولی دلخوشی بچه‌ها بود. به دو دسته تقسیم شدیم، معیار تقسیم‌بندی معمولا منطقه‌ای بود، روستا به دو منطقه اصلی بالایی و پایینی تقسیم می‌شود، از مسجد به بالا، می‌شود منطقه بالایی (گه‌ره‌ک ژویر) و از مسجد به پایین می‌شود پایینی (گه‌ره ک خوار)، ما هم ساکن پایین روستا بودیم. هر دو منطقه بازیکنان قوی داشتند که منطقه ما یکی از دوستان هم کلاسیم بود که خیلی خوب بازی می‌کرد و معمولا در دریبل زنی ماهر بود، منطقه بالایی هم یکی از بچه‌هایشان قوی بود که هم خوب دریبل می‌زد و هم خوب شوت، بازی شروع شد و من معمولا یا دروازه بان بودم یا مدافع و به دلیل تپل بودنم معمولا صد راه مهاجم‌های حریف، بازی سختی بود ولی اگر اشتباه نکنم ما ۹ بر ۸ بردیم، البته دعوا بود بر سر شمارش گل‌ها و آن‌ها می‌گفتند که بازی ۹ بر ۹ بوده، ما که زیر بار نمی‌رفتیم و به آن‌ها فخر می‌فروختیم و آن‌ها هم به ما می‌‌گفتند متقلب (به زبان محلی گزه ده ر) خلاصه وقتی به خودمان آمدیم هوا نزدیک به تاریک شدن بود و همه باید به خانه‌هایمان بر می‌گشتیم. با کری خوانی به سمت خانه حرکت کردیم و من اولین نفری بودم که به خانه‌مان رسیدیم، خداحافظی کردم و به سمت خانه رفتم بقیه هم به سمت خانه خودشان رفتند. به خانه که رفتم اجازه ورود پیدا نکردم تا درست و حسابی دست، صورت و پاهایم را شستم دو سه بار چک و آزمایش شدم و بعد از انجام شستشوهای اصلاحی مجوز ورود به خانه را گرفتم. بی‌خیال از درس و مدرسه شروع کردم به شلوغی کردن، تا حدی که خواهرانم آرزو می‌کردند کاش هوا تاریک نشده بود و من کماکان مشغول فوتبال بازی کردن بودم، زمان به سرعت می‌گذشت و من همه چیز یادم رفته بود، بعد از شام که زیاد هم خورده بودم، چشمانم داغ شده بود و آماده خواب بودم که پدرم پرسید درس‌هایت را خوانده‌ای که می‌خوابی؟ یک‌باره به خودم آمدم، فهمیدم وای من باید درس جدید تعلیمات دینی را برای فردا حفظ کنم، چون مطمئن هم بودم رقیبم الان حفظ کرده و اگر بلد نباشم فردا آبرویم می‌رود. خلاصه با عجله از جا پریدم و سراغ کیفم را گرفتم، کتاب تعلیمات دینی را برداشتم و درس را دیدم، خیلی زیاد بود و این لرزه‌ای بر اندامم انداخت، شروع کردم به خواندن، استرس وحشتناکی داشتم و گاه‌گاهی از استرس گریه‌ام می‌گرفت، سختی درس یک طرف اذیت و مسخره کردن خواهرانم یک طرف دیگر، خیلی شلوغی کرده بودم و دنبال بهانه بودند که تلافی کنند. خلاصه چون برق را هم نمی‌توانستند خاموش کنند همه بیدار و دست به سینه منتظر من بودند که کی درس را حفظ می‌کنم و می‌خوابم تا بقیه بخوابند، خلاصه ساعت شد ۱۲، ولی چون استرس داشتم هیچ چیزی در مغزم فرو نمی‌رفت، چشمانم هم داغ شده بود و به سختی باز نگه داشته بودم، مادرم که دید همه درس را حفظ شده‌اند جز من، گفت بخواب و قول داد فردا صبح زود ساعت ۵ بیدارم کند که دوباره شروع کنم به حفظ کردن، من هم قول گرفتم و همانجا بر روی کتاب خوابم برد. فردا صبح دیدم که مادرم ساعت ۶ من رو صدا زد و گفت بلند شو درست رو بخون، همین که ساعت رو دیدم گفتم قرار بود ساعت ۵ من رو بیدار کنی، گفت از ساعت ۵ دارم تلاش می‌کنم الان بیدار شدی من هم سریع رفتم سراغ کتابم، همین که شروع کردم به خواندن انگار همه چیز حفظم بود، چشمانم را بستم و شروع کردم به خواندن دیدم همه چیز حفظم است و جای نگرانی نیست، اول شک کردم گفتم شاید خواب باشد دوباره چشمانم را بستم و شروع کردم به خواندن، نه خواب نبود من کل درس را حفظ شده بودم، از کجا؟ خدا می‌داند. دوباره خوابیدم و به مادرم گفتم ساعت ۷ و نیم بیدارم کن که به مدرسه بروم. در مسیر مدرسه همش درس را با خودم مرور می‌کردم. زنگ اول فارسی داشتیم و چندباری درس را درکلاس از حفظی مرور کردم، بعد از اینکه زنگ تفریح شد در زنگ تفریح تند تند راه می‌رفتم و درس را مرور می‌کردم و از حفظی می‌خواندم، خلاصه خیالم راحت شده بود که حفظ شده‌ام و رفتم با دوستانم شروع کردم به بازی کردن، چند دقیقه گذشت و مدیر صدا زد که همه برویم سر صف و سرکلاس برویم، صف تشکیل شد و من برای اطمینان نهایی خواستم درس را مجدد مرور کنم، هر چه تلاش کردم هیچ چیزی خاطرم نیامد انگار نه انگار که من این درس را بیش از ده بار به حفظی خوانده‌ام، هر چه تلاش کردم، بر سرم کوبیدم، چشمانم رو بستم، نه فایده نداشت، انگار این درس رو تازه دیده بودم. رفتیم سر کلاس و من هر چه تلاش می‌کردم چیزی به خاطرم نمی‌آمد، لحظه به لحظه قلبم تندتر می‌زد و استرسم شدیدتر می‌شد، تا جایی که گوشم شروع کرد به تیرکشیدن‌های آرام، هم استرس داشتم و هم با مداد مشغول گوشم بودم که خارشش را رفع کنم، ولی شدت درد گوشم، لحظه به لحظه بیشتر می‌شد. معلم سه نفر از دانش آموزان را به پای تخته فراخواند و از آن‌ها درس را پرسید، خوشبختانه نوبت من نشد، ولی گوش دردم لحظه به لحظه شدیدتر می‌شد هر چه با مداد به گوشم فشار می‌آوردم فایده‌ای نداشت. داشتم از شدت درد از حال می‌رفتم، به هر شکلی بود تا پایان زنگ سوم تحمل کردم و در مسیر خانه اصلا حواسم به خودم نبود نمی‌دانم دوستانم در مورد چه حرف می‌زدند و چه می‌گفتند. به خانه که رسیدم بی اختیار گریه کردم و ماجرا را بازگو کردم، مادرم گوشم را چرب کرد و مالش داد اما دردش کم نشد که نشد. انگار داشتند با چاقو گوشم را پاره پاره می‌کردند. درد همه وجودم رو فرا گرفته بود، ولی نه وسیله‌ای بود که به شهر برویم و نه دکتری در روستا برای درمان، با این درد وحشتناک روز را تا ساعت حدود ۵ بعد از ظهر سپری کردم. ولی دیگه نایی نداشتم، یک پیرمردی که خدا روحشان را قرین رحمت کند به منزل ما آمدند، پدرم ماجرا را برایشان بیان کرد و گفت که مهدی گوشش درد می‌کند. اون هم گفت آیا به گوشش دود زدید، پدرم گفت نه، سیگاری روشن کرد و کل دود سیگار را به گوش من دمید، چند لحظه بعدش انگار نه انگار دردی بوده و یا دردی داشتم، شدت گوش دردم را هنوز به خاطر دارم ولی نمی‌دانم چه چیزی بود که با دود سیگار گوشم آرام شد و دردش کم شد. بعد از این ماجرا خدا را شکر کردم که هم معلم درس را از من نپرسیده بود و هم از شر گوش درد رها شده بودم.

در این مطلب از زمین فوتبال گفتم و برخی امکانات مانند پزشک و بیمارستان، متاسفانه روستای ما با گذشت این همه سال هنوز هم هیچ زمین فوتبالی ندارد و بچه‌ها و جوانان مجبورند در وسط جاده‌ یا کوچه‌ها بازی کنند، کاش روزی فرا برسد که مسئولان مناطق محروم را هم دریابند و با هزینه اندکی امکانات ورزشی برای فرزندان این مرز و بوم فراهم سازند.

مهدی رحمانی

دانشجوی دکتری علم اطلاعات و دانش‌شناسی، دانشگاه تهران

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *